خدا مهربونی کرد تو رو سپرد دست خودم

 

دستاتو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | 1:22 | نویسنده : مامان افسانه |

سلام عشقم

امروزا حسابی سرگرم مهد و دوستای جدیدت هستی  روزه اولی که دست رو گرفتم تا راهی مهد بشیم حس عجیبی داشتم یاد اولین باری افتادم که تازه حس کردم تو وجودمی چقدر برام دور بود که روزی بیاد تا بغلت کنم چه برسه این روزا

یاد اولین باری افتادم که دستای کوچیکت رو تو اتاق عمل گرفتمو گریه کردم و از خدا خواستم هیییچوقت دستای کوچیکت رو از من دریغ نکنه

وقتی دستت رو گذاشتم تو دست مربی مهدت انگاری قلبم رو دستش دادم

و این یعنی دخترکم داره بزرگ و بزرگ تر میشه

و این یعنی هم غم هم شوق ...

 

خدا رو شکر محیط مهد و دوستا و مربی ات رو دوست داریمحبت

امروز که بردمت مهد تولد یکی از دوستات بود خیلی خوشحال شدیجشنجشن

 

4 شنبه 13 مرداد هم به طوره رسمی مسواک زدن با خمیر دندون رو شروع کردی خیلی باحال بود اولاش عق می زدی میگفتی مامان الاناست سرفه کنم (اخه به حالت تهوع می گی سرفه )خندونکقه قهه

راستی تا یادم نرفته بگم عاشقتمممممممممممممممم هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااابوسبغل

خدایا بابت همه چیز شکررررررررمحبت

پ . ن : تاریخ از پوشک گرفتنت 2شنبه 8 اردیبهشت




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 مرداد 1395 | 14:32 | نویسنده : مامان افسانه |

دختر گلم روزت مبارک عشقم

محبتمحبتمحبتمحبت

 

             

                   




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 14 مرداد 1395 | 17:53 | نویسنده : مامان افسانه |

                         

سلااااام علییییک بر دوستان گل و مهربونم و صد البتهههه دخمل نازمممممم و نازدونه عزیزم و منظر جونم که خیلی در نبودنم لطف داشتن بهمون مرسی عزیییزمقلب

میدونم خیییلی وقته نبودم آبرو بره هااااا 5 ماه نبودم خجالت

والا خیلی اتفاقات افتاده اینکه از کجا شروع کنم نوشتن رو سخته یکمیخیال باطل

گلکم بزار از فروردین ماه شروع کنم و اینکه یک قدم دیگه برداشتی برای استقلال بیشتر و اون پروژه بسی دشواااار پوشکگیری بود خداییش اگر یه درصد به اینکه دوباره بچه دار بشم فکر میکردم با روبرو شدن این مرحله اون به درصدهم از بییین رفت کلا ابلهچشم

مثل همه کارام یهویی به سرم زد از پوشک بگیرمتمژه اولش بهت توضیح دادم که دیگه بزرگ شدی و دیگه نباید تو پوشکت گلاب به روتون جیش و پی پی کنی یه جور نگام کردی و گفتی باشه که من گفتم کار تمومه دیگه یاد گرفتینیشخندزبان

هر یه ربع بردمت دستشویی نیم ساعت می نشستیم تا جیش کنی ولی بی فایده بود کلا می ترسیدی روز اول از صبح تا عصر خودت رو نگه داشتیتعجب آخرای روز با گریه و زاری تو دستشویی جیش فرمودی و دیدی چیزی نیست و ترست ریخت خلاصه از فرداش هر لحظه تو دستشویی بودم خدا شاهده حال مزاجم داااغون بوداااا داغووون فکر کن تمام روز تو دستشویی سبزسبزمرحله بعد پی پی بود که تو اصلااااا همکاری نمی کردی وایییی یعنی عذابم دادیاااااا هرکاری کردم نکردی که نکردی واقعااا سخت بود خودمم حالم بد بود دیگه بریده بودم کلافهتا ابنکه دیدم روزه چهارم شده و هنوز پی پی نکردی گفتم مریض نشی برات یه کوچولو شیاف ملین گذاشتم و اون کارساز بود خدا پدر سازنده شیاف رو بیامرزه منو از مرگ حتمی تو دستشویی نجات دادخنثی دیگه از ترس اینکه شیاف نزارم قشنگگگ کارت رو تو دستشویی میکردی ولی فداااای تو بشم اصلااا جایی رو گل کاری نکردی و هرچقدرم سخت بود خودت رو نگه میداشتی قلبفقط اولاش بیرون رفتنی پوشکت میکردم و هی یاداوری میکردم که پوشک ماله خودت نیست برای همسایه ست نباید توش دستشویی کنی برگشتیم باید بدیم به همسایه شما هم فدات شم به روز تا رسیدیم خونه پوشکت رو در آوردی و بردی بدی به زن همسایهنیشخند خلااااصههههه این قسمتی از دلیل غیبتم بودابرو

روز مرد  دورهمی دوستام بود و مهمونی خداحافظی فائزه جون برای عاطفه عزیزمون بود که برای همیشه رفت اتریش الانم خیلی جاش خالیهمن اولش نمی خواستم  برم خدا شاهدهنیشخندچون هم بابا خونه بود هم روز مرد بود ولی بابا که همیشه دوست داره من شاد باشم و از جمع دوستام جا نمونم اصرار کرد که به مهمونی برم و گفت اگر خواستم شما رو بزارم پشش تا راحتتر باشم منم دیدم ضایعست هم روز مرد دارم میرم تفریح هم بچه رو بزارم براش خیلی نامردیه گفتم حداقل تنها باشه یکمی راحت بخوابه و استراحت کنه فکر کنم این بهترین کادو بود براش نیشخندو چون دوستام عاشق شما هستن اصرار که دنیا رو هم بیار منم با کمی دودلی بردمت خداییش ماه بودی ماه حتی یک لحظه هم اذیت نکردی وبهانه نگرفتی عمرممممماچ

توی فروردین هم با فاطمه جون و سمانه جون و بچه ها قرار گذاشتیم بریم باغ گلها بابایی هم با ما اومد و می ما هم بعدا اومد شما فسقلی ها هم حسابی بازی کردینقلب
 

               

هفته بعدش هم عروسی دختر دوست مامان دعوت بودیم و خیلی خوش گذشت هورا

 

                

روزهای دیگه رو به پارک و خوشگذرونی گذروندیم راستی بازی جامپینگ رو عاشقشی بهش بپر بپر میگی و کلی خوش میگذرونی

                   

 

و ماه رمضون رسید و یه شب رفتیم دریاچه چیتگر خیییلی با صفا بود کلی از دیدن آب و ماهی ها ذوق کرده بودی بهشون غذا دادی و کیییف میکردی بعد رفتیم قایق سواری یه شب دیگه هم با مامانی و خاله یلدایینا رفتیم دریاچه و خیلی خوش گذشت

 

               

 

                

 

شبای قدر رو خونه بودم سومین شبش رو شما تا دیر وقت با من بیدار موندی و اینطوری سرگرم نقاشی بودی البته بماند وسطا هم ادای گریه کردن منو در می اوردیخنده اینم نقاشی هایی که بلدی بکشی اولیش عکس صابون هست که از کارتون یاد گرفتی و دومی هم چش چشم دو ابرو هستبوس

 

                

 

                  

و اینکهههههه 28خرداد تصمیم گرفتم ببرمت مهد خیلی فضاشو و دوستات رو دوست داری و حتی کوچکترین بهانه ایی نگرفتی مثل یه خانم رفتی مهد فقط دوباری گفته بودی مامانم کو خانم مربی هم گفته بود مامانت رفته خرید زود میاد به این ترتیب یه روز در میون میری مهد و کلییی بازی میکنی وقتی میایی خونه به صورتی کاملا له می افتی جلوی تی وی قهقهه

بعداز ظهرها هم اگر پارک نریم می برمت کوچه و کمی با دوستات بازی میکنی

 

                 

اخر خرداد دورهمی دوستام بود و قرار شد نبرمت چون قرار بود باغ دوستم تو فشم بریم و راه طولانی بود و گرمای هوا میدونستم اذیتت میکنه صبح باباجون اومد دنبالت و رفتی خونه مامانی ولی عزیزم جات خالی بود عااالی بود همه چیز هوای عالی باغ باصفا و پر از گیلاسای خوشرنگ و خوشمزه قلب

مامانی و خاله یلدا هم شما رو برای اولین بار بردن استخر روز قبلش رفتم برات مایو خریدم اونقدر ذوق داشتی که نگو به مایو میگی ماهیتابهخنده

راستی به دوختن میگی دوزیدن

به بمیری هم میگی بمری

خیییلی ماه شعر میخونی و حرف میزنی

خلاصه عاشقتممممم ماچ

اینم یکی از خویش اندازهای دخملی

 

                      

 

اینم عکس اخر

 

                  

و خدا رو هزاارااان بار بخاطره داشتنت شکررررقلب

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 9 مرداد 1395 | 16:54 | نویسنده : مامان افسانه |

سلام قشنگم بیست و هفت ماهه شدنت مبارررررک

 

 

عزیزترینم این روزا همه درگیر کارای خونه و خرید و ... هستن و ما هم از این قائده مستثنی نیستیم و کماکان داریم خونه رو می تکونیم خندونکخخخ ولی هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ فایده ایی نداره گویا هرچی تمیز میکنم بازم همه چیز همون طوریهسوال

تو این ماه بابا بازهم به سفرکاری رفت و دوریش خیلی سخت می گذشت حتی بابایی هم نمی تونست تحمل کنه و دائم زنگ می زد که دلم براتون تنگ شده نمی تونم بمونم روز اول رفتن بابایی من شدید سرماخوردم مامانی اومد دنبالمون و رفتیم دکترniniweblog.com  سه روزی خونه مامانی بودیم شب دوم بود شما یهویی دچار سندورم تلفن شدی همش میگفتی تلفن میخوام بیچاره بابا جون ساعت ده و نیم شب شما رو برد و سه تا تلفن برات خریدتعجب روز چهارم بابایی اومد و رفتیم کلی خرید کردیمو برای شما کلی لباسای ناز عید  خریدیم و بابایی هم برات یه کادو خوشگل به عنوان سوغاتی خریدمحبت

بگم از ماه شدن هاااتمحبتبوس

یه روز رفته بودیم خرید تو مغازه سرگرم انتخاب بودم دیدم اومدی گفتی مامان . گفتم جانم . گفتی نی نی رو زدمسکوت

گفتم چرااا؟ نباید میزدی!!!!سوت  با خونسردی تمام گفتی نیاز داشتniniweblog.comخنده

کارای عیدم داشت تموم میشد فرشهای هال  رو اوردن گفتم ببین دنیا فرشهامون تمیز شده دیگه نباید روش چیزی بریزی گفتی چشم بعد چند دقیقه بهت کیک دادم  یکمی اش رو خوردی بقیه اش رو تو دستت بردی ریختی تو اتاق خیلی هم شیک دست هات رو داشتی می تکوندی و میگفتی خوب اینجا می تونم بریزم تمیز نیستدلخورخندونک خخخ(اخه فرش اتاق رو هنوز نشسته بودم)قه قهه

بابا چند وقت پیش تو مترو روی پله برقی بوده یه خانمه که اول پله ها بوده از پله برقی پاش سر می خوره میافته پایین مثل بازی دومینو همه می افتن رو هم و اخرین نفر هم بابایی بودهسکوت

واییییی بابایی کتلت شده بودniniweblog.comخندهقه قههقه قهه از شانسش آخرین نفر هم یه مرد سنگین وزن بوده یعنی پِرِسقه قهه بیچاره بابایی هربار میخواست عمق فاجعه رو تعریف کنه من غش میکردم از خندهniniweblog.com

دنده اش خیییلی درد میکرد رفتیم دکتر و دکتر هم احتمال شکستگی داد خیلی باحال بود هروفت میگفتم برو پیش بابا میگفتی نه بابا شکستهخندونک

یه روز جمعه هم شما موندی پیش مامانی وباباجون من و بابا هم رفتیم کرج خرید و سر راه هم رفتیم نمایشگاه بوی عید  فتانه جون هم اونجا بود نمایشگاهش برای جمعیت امام علی بود که خریدها به نفع ایتام بود و ما هم یه کوچولو خرید کردیممحبت

توی این عکس که برای روز جمعه ست هی گفتم بیا صبحانه بخور نخوردی منم اصرار

نکردم نهار خونه مامانی کباب خورون داشتیم اونقدر گرسنه شدی بودی که

نرسیده نشستی سر سفره و شروع کردبغل

 خدای بزرگم در این روزهای پایانی سال به همه دلها گرمی به لبها خنده و به قلبها خوشی و

به تن ها سلامتی عطا کن

و در اخر مثل همیشه بابت نعمتت وجود فرشته نازم دنیا خیلی خیلی شاکرم

خدایااااااااااااااااااااا بابت همه خوبی هایی که در حقم روا داشتی ممنون عااااااااااااااااشقتم خدا جونممم

محبتبوسمحبتبوسمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 22 اسفند 1394 | 15:39 | نویسنده : مامان افسانه |

سلوووووووووووووووووووووم

من اومدمزیبا

خوب شد من روزنگار تارخ نشدم فکر کنم سالی یه اتفاق رو ثبت میکردم البته بدم نمیشداااا بچه مدرسه ایی ها کلی دعام میکردن چون کتاب تاریخشون دو صفحه بیشتر نمیشد خخخخندونک

والا جونم برات بگه عسلم ماهگردت با تاخیر مبارک البته ماهگرد بعدی هم تو راهه هر دو یه جا مبارک باشهمحبتمحبت

 

یکی از اتفاق های عالی این ماه یعنی بهمن سالگرد ازدواج من و عشقم بود niniweblog.com

از خدا میخوام همه زن و شوهرها همیشههههه عاشق باشن و عااااشق بمونن چون دوست داشتن و دوست داشته شدن قشنگترین هدیه خداستniniweblog.com

خدا رو خییییییییییلی شاکرم که محمد عزیزمو سرراه زندگی من قرار دادniniweblog.com

و خدااااااااااااااااااااا رو هزااااااااااااااااااارااااااااااااااااان مرتبه شکرررررررررررررررررررر که من رو به محمد داد niniweblog.comخخخ خدایی من خیلی عالی ام بگذریم این موضوعیه که همه میدونن نیازی نیست تکرار بشهخندونک

ولنتاین هم که یه روز قبل سالگردمون بود کیک و ژله قلبی و ... درست کردمو شب که بابایی اومد همگی رفتیم خونه مامانی و اونجا بودیمو کلیییییی خوش گذشت و شما موندی پیش مامانی تا من و بابایی کمی به یاد دوران دو نفری بودنمون بریم بیرون و عشقولانه قدم بزنیمو کلی بگیم و بخندیمniniweblog.com (شرمنده بعضی وقتا یادی از شما هم میکردیماااا فکر نکنی یادمون نبودیخندونکعینک)

26ام   یه اتفاق خیییلی بد افتاد ولی به لطف خدای مهربون برطرف شد ان شاالله که کامل برطرف بشه ولی بازهه بی نهایت شاکریم

 روزهامون هم که خدا رو شکر خوب عالی میگذره جمعه ها که همیشه برناممون شهربازی و پارک و خرید و خوش گذرونی بقیه روزها هم که بیشتر به بازی و اگرم هوا خوب باشه میریم پارک و قدم زنیniniweblog.com

از خدای بزرگ میخوام که هییییچ وقت دل مومنی غمگین نباشه و همیشه یادمون باشه خدایی بالای سرمونه که حواسش به همه کارامون هستniniweblog.com

 

اینم عکس ولنتاین هنری که از خودم در کردم خندونک

 

پارک و کلییییی بازیبغل

 

عشق مامان باباشمحبت

 

یه روز جمعه گفتیم دیگه بریم باغ وحش ارم هوا هم خوب بود زود کارامو کردمو

نهار و داشتیم میخوردیم که دندون بابایی شکست خخخ و این چنین باز هممم

ارم رفتن ما کنسل شد

بابایی سریع رفت دندونپزشکی و بعد دو ساعت اومد و دید که دیگه دیر شده

گفت بریم بازینو دنیا هم دوست داره چون ظهر نخوابیده بودی موقع برگشت

عقب ماشین در حین پاپ کرن خوردن  خوابت برد خیییلی صحنه باحالی بود

نرسیده بودی اخرین دونه اش رو بذاری دهنت قه قهه

 

اینجا خونه مامانی و شما داری بازی میکنی خیلی عمیییق داشتی عروسک بازی

میکردیخندونک

 

عاشق اینی که تو اتاقت وقت بگذرونی و نقاشی بکشی

خیلی وقتا هم تو تختت که حکم کشتی نوح داره برات کلی بازی میکنی

تو این عکس بابایی داشت کمد دیواری رو طبقه بندی میکرد شما هم یونولیت پیدا کردی

و کل اتاق رو برفی کردی این چنین که در عکس مشاهده میکنیسوت

 

 

اینجاهم از شدت همکاری و همیاری خسته شدی و داشت خوابت میبردبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 اسفند 1394 | 16:28 | نویسنده : مامان افسانه |

عشق مادر سلااااام

عزیزم چند رور پیش هوا خوب شده بود و با مامانی رفتیم پارک تا بازی کنیمحبت

خیلی شیک همگی حاضر شدیم رفتیم پارک نزدیکه خونه مامانی دیدم انگاری برات

جذابیت نداره خواستم خیلی برات قشنگتر بشه

 به مامانی گفتم پایین تر یه پارک جدید زدن بریم اونجا مامانی گفت تااونجا

راه زیاده هااا تعجب

گفتم نه بابا زود میرسیمزیبا خلاصه حرکتمون رو شروع کردیمخندونک

حالا مگه راه تموم میشد وایی شما هم راه نمی رفتی میگفتی مامان نمیخوام

منم چون ضایع شده بودم بدون اعتراض بغلت کرده بودم گریهاونقدررر رفتیم

همش مامانی میگفت مطمئنی نزدیکه چرا نمیرسیم منم میگفتم الان می رسیمخسته

خلاصه رسیدیمو شما اونقدر خسته شده بودی میگفتی مامان من پارک نمیخوام منو ببر

خونه لالا کنم سوتسکوت حالا کی میخواست این همه راهو برگرده مامانم فقط نگاهم کرد خخخخندونک

دربست گرفتیمو برگشتیم شما هم نه تنها بازی نکردی از خستگی 3ساعتم خوابیدیقه قهه

وقتی بیدار شدی  دستات رو میاوردی بالا و میگفتی مامان دیگه پارک نمی خوامخنده

خلاصه من یه همچین مادر باحالی هستمزیباخندونک

این جا عکس قبل از اغاز کوچمون بود چه مرتب و تمیز بودی برگشتتو باید می دیدیقه قهه

 

ولییییی این جا یه روز دیگه همون پارکه هستخندونک

هوا عالی و دنیا خانم و کلیییی بازیبغل

 

 

دیشب شما موندی خونه مامانی و من بابایی رفتیم یکمی برای شما

خرید کردیم صبحش گفتم برم برات بلوز جین بخرم برای شلوارت

برگشتنی پاستل و دفتر هم برات خریدمو رفتیم پارک و کلی نقاشی کشیدی

و با یه نی نی ناز دوست شدی و با هم کلی بازی کردین و نقاشی کشیدینبوس

البته یادم رفت از شما عکس بگیرمخندونک

 

 

اینجا هم اومدیم خونه شما کلییی نقاشی کشیدی و کیییف کردیمحبت

 

 

تازگیا خیییلی به بازی با آجرهات علاقه پیدا کردی و خیلی باهاشون سرگرم

میشی و وقتی چیزی میسازی دوست داری ازش عکس بگیرمبوس

 

 

ووووووو

این هم عکس خاااااص این پستخنده

چقدر هپلی و بد تیپ و ضایع خخخ

نصفه شبی با قالیچه پرنده ات افتاده بودی به جون مبل و همش میرفتی روش

می نشستی کاری ندارما حداقل روی همه مبلا این کارا رو بکن همه با هم خراب بشن

فقط رو این بیچاره اینقدر بلا نیارقه قهه

 

 

خدایا بابت نعمتت

بابت لطفت

مهربونیت

و

زندگی خوبم هزاااارااااان باااااار شاکرممممممحبتمحبتمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 بهمن 1394 | 17:29 | نویسنده : مامان افسانه |

نازنین زندگیم 25 ماهه شدنت مبارک عشقم

هر روز داری بزرگتر میشی و من عاشقتر

نمیدونی چقدرررر عاشق عطر تنتم هر لحظه با تمام وجوووود بو میکشم تنت رو نفست رو معصومیتت رو ...

جدیدا همش میخوایی درب رو باز کنی و بری بیرون خیلی شیک میایی از من خداحافظی

میکنی کیفتم میذاری رو دوشت میگی من دارم میرم سر کار پول بخرم کاری نداری؟؟سکوتخندونک

عشقی دیگه عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــقمحبت

هروقت هم تو ماشین تا بابایی از ماشین برای خریدن چیزی پیاده میشه زودی می پری جای راننده

و خیییلی جدی فرمون رو میچرخونی و میگی من دور میزنم میرم فرانسه !!!!درسخوان یعنی اولین باری که اینو گفتی

شااااخ دراوردم بوخوداااا تعجبما تا حالا اصلا از فرانسه رفتنمون حرفی نزدیم خندونک

دختر نازم سعی می کنیم زود به زود ببریمت خانه بازی و کمی سرگرم بشی

اینم عکس یکی از همین روزاستبوس

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 23 دی 1394 | 16:43 | نویسنده : مامان افسانه |

شیرین زبون من فدای حرف زدنت بسم این پستت برای جملات نازه تهههههمحبتبوس

تفنگ بازی رو خیلی دوست داری اینکه تو شلیک کنی و ما بیوفتیم رو زمین و بعدش ما شلیک کنیمو تو ولو بشی خیییلی هم ماه ولو میشی که بماندخنده

وقتی شلیک میکنیم میگیم غش کن (حالا هر کی ندونه فکر میکنه گانگستری چیزی هستیم والااامتفکر)

بگذریم یه باز گفتی مامان به من شلیک کن من بغشم وقتی غش کردی گفتی مامان غشیدم فدای صرف فعلات بشم مــــــــــــــــــــــــــنخندونک

تازگیا تو خونه راه میری یا داری بازی میکنی یهو میگی علی سلام یا اسماعیل اومدم حالا اینا رو از کجا در میاری من بی تقصیرم بوخودادلخور

چند وقته از مامانی یاد گرفتی همش میگی فدات بشم من قربونت برم من خیلی ماه میگی نازمبغل

مامانی یه گردنبند انداخته بود شما تا اون موقع ندیده بودیش یهو تو جمع رفتی جلوی مامانی نشستی گردنبند رو با تعجب گرفتی دستت گفتی مامانی اینو از کجا پیدا کردی ؟؟؟ همه ترکیده بودن از خندهقه قهه

وقتی خیلی تشنه ات باشه اب رو تا ته میخوری بعدش میگی اخیش گشنه ام بوداااا

خلاصه عشق من خییییییییییییییییییییلی ناز شدی اینا چندتا نمونه بود

از اینها بگذریم شب یلدا مبارک باشه محبت

شب خوبی بود کلی خوش گذشت محبت

یه روز هم بابایی بردمون بیرون و کلی خوشگذروندیمو وبرای شما نفسمون کلی خرید کردیم از جمله این پالتو

فرداش هم  که بابایی خونه بود شما رو برد بازینو کلی بازی کردی و بعدشم رستوران همیشگیمحبت

 

مدتیه خیلی بهانه گیر شدی و میدونم که حوصله ات سر میره تو خونه چون بخاطر سرما و الودگی هوا و مریضی زیاد بیرون نمیشه رفت بابایی مهربون هم سعی میکنه وقتی از سر کار میاد یه استراحت کوچولو بکنه و شما رو ببره خانه بازی تا یکمی انرژیت تخلیه بشه مثلاسوال

راستی تصمیم گرفتم شما ببرم مهد بنویسم البته فقط برای ساعت بازی و اموزشش فکر میکنم برات خوب باشه گلم خودتم خوشت اومده وقتی اولین بار بردمت تا مهد رو ببینی خیلی ذوق داشتی ولی چون تعدادشون تکمیل بود ثبت نامت نکردن خخخ ضایع شدیم رفتخندونک

حالا قرار شد فروردین فرهنگسرا کلاس نقاشی برای دو سال و نیمه ها بذاره حتما زود میبرمت تا جا نمونی فدااااااااااااااااااااااااااااتبوسمحبت

یه شب هم خونه می ما تولد هانا جون رو با تاخیر گرفتیم و سمانه جون یه کیک خوشمزه پخته بود

وسطا برقها هم رفت ولی قشنگ بود کلی شمع روشن کرده بودیمو شما فسقلیها کلی ذوق کرده بودین

خلاصه هانا جونم تولد شما هم مبارک باشه عزیزممحبتبوس

و در اخر دنیای هنرمند مادرسخوان

خدا بابت گل قشنگ زندگی من و محمد بی نهـــــــــــــــــــــــــــــــــــایت ممنونتممحبتبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 آذر 1394 | 16:53 | نویسنده : مامان افسانه |

چند تا عکس میذارم با توضیحش

 

خخخ

بوخودا وقت نوشتن ندارم

بووووووووووووووووووووووس هوارتا برای دخملی و دوستای ماهمممم و نی نی های نازشون

تو این عکس عمو حسین و فتانه جون و نیلا خوشگله اومدن دنبالمون تا بریم خونشون چون می ما برای اربیعین شله زرد نذری داشت و از اونجایی که دوری بابا اذیتمون میکرد خانواده هامون سعی میکردن همش ما رو ببرن پیش خودشون اون روز خییییییلی خوش گذشت و شماها خییییلی بازی کردین اخر شب هم عمو مصطفی و فاطمه جون ما رو رسوندن خونهمحبت

 

این هم یه عکس از حالتهای مختلفت خخخخندونک

 

اینجا هم مثلا رفتیم شهربازی ارم از بس هوا سرد بود هیچکس نبود ضایع شدیمقه قهه

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 20 آذر 1394 | 19:21 | نویسنده : مامان افسانه |

امروز 16 اذر برف خیییییلی قشنگی اومد و کل شهرمون رو سفیدپوش کرد

صبح همینکه از پنجره سفیدی برف رو دیدم یاد روز تولدت افتادم

اونروز هم دقیقا به همچین برف حسابی ایی اومده بود niniweblog.com

خیییییییییییییلی برام خاطره انگیز شدniniweblog.com

همین که صبحانه خوردیم شال و کلاه کردیمو رفتیم بیرون

اولین بار بود برف می دیدی واییییی که چقدر ماه ذوق کرده بودی عشقممممممم

نمی دونستیniniweblog.com برف رو میخورنniniweblog.com یا نگاه میکنن niniweblog.com یا بوس میکنن niniweblog.com

خلاصه از شدت ذوق همه برفها رو میخواستی ناز کنی niniweblog.comنازنینممممم

کلیییییییییییییی بازی کردیمو خوش گذروندیمniniweblog.com

خدایا شکرتniniweblog.com

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 آذر 1394 | 1:58 | نویسنده : مامان افسانه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد